عشقهای شیطانی

  • پیر زن روی تخت نشست و به بالش های پشتی تکیه داد. رو کرد به دختری که روی تخت بغلی دراز کشیده بود گفت: به خدای مهربان توکل کن دخترم، دعا می کنم هر چه زودتر شفا پیدا کنی و به سلامت از بیمارستان مرخص شوی. لبخند تلخی بر لب های دختر نشست، کتابی را که در دست داشت از مقابل صورت رنگ پریده اش کنار کشید و از گوشه چشم به پیر زن نگاه کرد.
  • - ممنونم مادر، محتاج دعای شما هستم.
  • یکی از پرستارها در اتاق را باز کرد و به پسر جوانی که با چند شاخه گل پشت در ایستاده بود گفت: بفرمایید تو مادرتون منتظر شماست.
  • جوان با دیدن مادرش شادمانه به طرفش رفت و در حالی که شاخه های گل در گلدانی می چید، گفت:
  • سلام مادر جون، ببخشید دیر کردم از دانشکده بر می گردم. لب تخت نشست و به پرس و جو از حال او پرداخت.
  • نگاه پیرزن به دختر افتاد که مجذوب تماشای آنها بود. بازوی پسرش را فشرد و گفت:
  • مسعود جان، این دختر خانم زیبا و جوان اسمش سیمین است. خدا حفظش کند. مونس خوب من است. مادر نگاهی از سر غرور و ستایش به قد و بالای پسرش کرد و بعد رو به دختر برگرداند و گفت:
  • مسعود کوچک ترین اولاد من است. همین یک پسر را دارم. خدا دو تا دختر هم به من داده. سیمین محجوبانه سر به زیر انداخت و گفت:
  • خدا به شما ببخشه مادر.
  • مسعود نگاهش کرد و گفت:
  • خدا بد نده؟
  • پیر زن گفت:
  • یک کلیه پیوندی می خواهد اما دکترها می گن بین صد هزار نفر یکی شاید پیداشه که به گروه خونیش بخوره. منتظرند که همچین آدمی پیدا بشه و یک کلیه اش را به این دختر خانم ببخشه.
  • رو به آسمان کرد و زیر لب دعایی زمزمه کرد. آنگاه به جوان گفت: پسرم تو هم که درس دکتری خوندی با دکترهای اینجا صحبت کن، ببین درباره عمل جراحی سیمین خانم چی می گن.
  • جوان گفت: چشم مادر.
  • دو شاخه گل سرخ از گلدان در آورد به طرف تخت سیمین رفت. گل های پژمرده مریمی که در گلدان کنار تخت بود را در آورد و گل های سرخ را در گلدان گذاشت. با نگاهی گریزنده به چهره سیمین گفت: ببخشید نمی دونستم به گل مریم علاقه دارید. سیمین با شرمساری لبه ملحفه را میان انگشتانش به بازی گرفت و گفت: ممنون.
  • از آن پس، هر روز مسعود با دو دسته گل به دیدن شان می آمد، گل های سرخ برای مادر و چند شاخه گل مریم برای سیمین.
  • یک هفته بعد، هر دو تخت خالی شدند و پیر زن و سیمین به خانه برگشتند و در آن اتاق 2 تخته، 2 بیمار دیگر را بستری کردند. از آن پس سیمین هر روز باید برای دیالیز به بیمارستان می رفت و در بازگشت به منزل همچنان گوش به زنگ تلفن می سپرد تا شاید از بیمارستان تماس بگیرند و خبر بدهند کلیه ای برای پیوند پیدا شده است و خبر بدهند کلیه ای برای پیوند پیدا شده است. او جز در انتظار شنیدن طنین زنگ تلفن، هر روز عصر چشم به در داشت تا مسعود به دیدنش بیاید. جوان دانشجو با چند شاخه گل مریم وارد اتاق می شد. شاخه های گل را در گلدان قرار می داد بعد در کنارش می نشست و گرم گفت و گو می شدند.
  • یک روز که به دیدن دختر بیمار آمده بود به جز شاخه های گل، پیشنهاد هدیه عجیبی را هم برای او داشت. با خوشحالی گفت: سیمین خانم، مژده بده یکی پیدا شده کلیه اش را به شما هدیه کنه. کسی که گروه خون یکسانی با شما داره.
  • دختر بهت زده نگاهش کرد و پرسید:
  • کی هست که می خواهد یک کلیه اش را به من هدیه کند؟
  • جوان دانشجو به آرامی جواب داد:
  • من آزمایش های لازم را هم انجام دادم. هیچ مشکلی برای انجام پیوند نیست همین فردا می تونیم ترتیب عمل جراحی را بدهیم. سیمین با دهانی نیمه باز سعی داشت چیزی بگوید، اما انگار زبان در دهانش قفل شده بود، تنش داغ شده و احساس می کرد گونه هایش گر گرفته است.
  • مسعود سر به زیر انداخته بود و صورت برافروخته اش خیس عرق می شد.
  • با خودش کلنجار می رفت تا آنچه را که در دل داشت بر زبان بیاورد، اما جرأت بیانش را نداشت. سیمین با نگرانی پرسید: حالتان خوب نیست؟ چیزی شده؟ مسعود دستی به پیشانی عرق کرده اش کشید و با صدایی که از هیجان و اضطراب می لرزید گفت: بعد از عمل پیوند با من ازدواج می کنید؟
  • نفس عمیقی کشید و در حالی که کف دست های عرق کرده اش را به هم می مالید نگاهش را روی سقف اتاق گرداند. پیچ و تابی به خود داد و چون کودکی زمین خورده که بخواهد خودش را از تک و تا نیندازد، لبخندی به لب هایش داد و گفت: یعنی می خواهم قلبم را به شما هدیه کنم، همین!
  • آنگاه هیچ یک حرفی نزدند. در حالی که سکوت شان سرشار از نگفته ها بود.
  • سیمین جلوی آینه نشست و به عکس عروسی شان که یک ماه پیش در جشن عقدکنان گرفته بودند، نگاهی انداخت. هرگاه به تماشای این عکس می ایستاد، گفت و گویی شیرین را که سر سفره عقد در گوش هم زمزمه کرده بودند به خاطر می آورد. هنگام فرو بردن حلقه ها به انگشت یکدیگر، مسعود آهسته گفته بود: پیوندمان مبارک و او جواب داده بود: در حقیقت آن روز که در اتاق عمل جراحی یکی از کلیه هایت را به من بخشیدی پیوندمان اتفاق افتاد. بعد همسرش با خنده ای جواب داد: یک کلیه قابل شما را نداشت پیش از آن قلبم را تقدیم شما کرده بودم و حالا حاضرم تمام وجودم را نثارتان کنم خانم!
  • سیمین مقابل آینه غرق در رؤیاهایی شیرین بود. با احساسی مصیبت بار، قلبش را در هم می فشرد و گلویش می خشکید هراسان در آینه به صورت خود نگاهی انداخت. در حالی که با نگاهی حسرت بار به تماشای عکس عروسی شان نشسته بود به گریه افتاد. با چشمان اشک آلود قاب عکس را دید که انگار آن را در میان برکیه ای از آب تیره و لرزان انداخته اند و هر چه در عمق آب فرو می رود چهره هایشان پژمرده و تار می شود. به یاد دختر ناشناسی افتاد که هر روز با او تماس می گیرد و از رابطه پنهانی اش با مسعود می گوید.
  • اشک هایش را پاک کرد و با خود گفت:
  • آیا این دختر لعنتی راست می گه؟ مسعود می تونه به من خیانت کنه؟
  • اما هیچ گاه جرأت نمی کرد این پرسش را از همسرش بکند. وحشت داشت همه رؤیاها و باورهای شیرینش، چون قاصدکی به غارت تندبادی برود، در این صورت زندگی دیگر برایش مفهومی نداشت.
  • زنگ تلفن افکارش را به هم ریخت هراسان در آینه به صورت رنگ پریده خود خیره ماند و زیر لب گفت: باز این دختره لعنتی؟
  • تلفن پیاپی زنگ می زد ولی جرأت نمی کرد دست دراز کند و گوشی را بردارد. احساس می کرد با شنیدن صدای دختر ناشناس قلبش از تپش خواهد ایستاد. صدای تلفن که قطع شد انگار وزنه سنگینی را از روی سینه اش برداشتند عرق سرد و چندش آوری بر صورتش نشسته بود. شقیقه هایش می کوبید و نفس در سینه اش تنگی می کرد. تهوع داشت. به دستشویی رفت و صورت تب آلودش را زیر شیر آب خنک گرفت. زنگ دوباره تلفن، همچون ضربه ای گیج کننده بر سرش فرود آمد. از درماندگی و تنهایی گریه اش گرفت. خشمی سوزان بر گلویش چنگ انداخته بود. به طرف تلفن دوید، برای چند لحظه منتظر ماند تا بر اعصابش مسلط شود با دستی لرزان گوشی را قاپید و صدای فریاد در فضای اتاق پیچید: چی از جون ما می خوای؟ چرا نمی گذاری زندگی کنیم؟
  • دختر ناشناس با کینه خندید و گفت: من از جون تو چیزی نمی خوام سیمین خانم فقط به صلاحت هست که از شوهرت طلاق بگیری، همین. ای بیچاره چرا حالیت نیست شوهرت من رو دوست داره هنوز باورت نشده خانم؟
  • سیمین بغض گلویش را فرو داد و گفت: تو یک دختر عقده ای هستی، می خوای زندگی ما را به هم بزنی این نشانی هایی که می دهی همه اش دروغ و تهمت هستند که از خودت درآوردی، شوهرم به من خیانت نمی کند.
  • دختر ناشناس با پوزخندی گفت: ای خوش خیال این همه نشانی از ملاقات خودم و مسعود جان تو! می دم باز خیال می کنی تهمت می زنم؟
  • پریشب هم خیلی دیر به خونه برگشت؟
  • حتماً بهانه آورد که کار داشته. توی خوش خیال هم باور کرد؟ سیمین به سرگیجه افتاد. پیشانی اش را به کف دستش خواباند و به فکر ماند. آن شب ساعت از یک بامداد گذشته بود که همسرش به خانه برگشت. شام نخورده به رختخواب رفت تا بخوابد چهره ای خسته داشت می گفت: برای انجام کاری هنگام ظهر به قزوین رفته و حالا برگشته است.
  • صدای دختر ناشناس را شنید؛ امروز ظهر هم شوهر عزیزت آمده بود به دیدنم جایت خالی بود. ناهار منتظر بودم. وقتی می خواست سر سفره بنشیند لباس راحتی که تو خونه داشت پوشید. می خواهی نشانی اش را بدهم؟
  • دیگر تحمل شنیدن نداشت گوشی را روی تلفن کوبید و هق هق گریه اش بلند شد. در آن سوی کوچه دختری در پشت پنجره آپارتمان رو به رو در اتاقی نیمه تاریک نشسته بود و از لای پرده توری سیمین را دید که از پای آینه بلند شد و از اتاق بیرون رفت و گوشی را گذاشت و شراره ای شیطانی در چشمانش درخشید. هنگام غروب صدای آژیری که از کوچه به گوش می رسید او را به پای پنجره کشاند. آمبولانسی را دید که مقابل ساختمان رو به رو توقف کرده بود و زن جوانی را با برانکارد از ساختمان بیرون آورده بودند تا به آمبولانس منتقل کنند. نگاهش به چهره کبود سیمین افتاد که بیهوش روی برانکارد دراز کشیده بود. مسعود هم دستپاچه و پریشان به دنبالش می دوید و چشم از او بر نمی داشت. دختر تاب دیدن این صحنه را نداشت از پای پنجره دور شد و خودش را روی تخت انداخت. رو به سقف دراز کشید و در حالی که لب می گزید اندوه عمیق پشیمانی، قلبش را به درد می آورد. با نفرت از خودش زیر لب نالید: من باعث شدم. من آتش کینه ام را به جان این زن بیگناه انداختم از عذاب وجدان بی تاب شده بود. برخاست و نشست. صدای آژیر آمبولانس را که دور می شد می شنید مادرش را دید که وارد اتاق شد با نگاهی از تعجب پرسید؟ چی شده مریم چرا تو تاریکی نشستی و گریه می کنی؟ دختر اشک هایش را پاک کرد و با بی حوصلگی جواب داد: هیچی مامان. سرم کمی درد می کند. مادرش از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و گفت فهمیدی مریم؟ عروس خانواده مرتضایی خواسته خودش را بکشه مادر شوهرش از طبقه پایین رفته بالا که به عروسش سر بزنه دیده دختر بیچاره تو حمام رگ دستش را زده. افتاده زمین و از هوش رفته. فوراً آمبولانس خبر می کنند می رسوننش به بیمارستان، شنیدم خون زیادی ازش رفته. خدا خودش رحم کنه طفلی یک ماه بیشتر نیست که عروس شده...
  • مریم دیگر نمی خواست چیزی بشنود. کف دستها را به گوش هایش فشرد و با صدای بغض آلودی فریاد زد: بس کن مامان دیگه نمی خوام بشنوم من را به حال خودم بذارید می خوام بخوابم. بعد هم روی تخت افتاد صورتش را در بالش فرو برد و شانه هایش از گریه تکان خورد. وقتی پلک های ورم کرده اش را باز کرد شب از نیمه می گذشت. نگاهش به پنجره رو به رویی افتاد که تاریک و سیاه بود. فکری هراسانش کرد بلند شد و با عجله لباس پوشید وقتی از خانه بیرون می رفت مادرش بهت زده پرسید: مریم...؟ کجا این وقت شب مادر؟
  • دختر جواب داد: می رم بیمارستان. سری به این عروس خانم بزنم. نگران من نباش اگر احتیاج بود تا صبح اونجا می مونم. عروس جوان را در اتاق شیشه ای مراقبت های ویژه پزشکی وصل به لوله های مختلف حیاتی خوابانده بودند و ماسک اکسیژن به صورتش داشت. نمودارهایی که بر صفحه های مونیتورها نقش می بست علایم هشدار دهنده بیمناکی را ترسیم می کرد. مسعود به چهره ای رنگ پریده و تنی لرزان روی تخت دیگری دراز کشیده بود. او با چشمانی که از کم خونی بینایی خفیفی داشتند چهره دختر همسایه و همکلاسی سابق دانشکده اش را در میان فضایی مه آلود دید. مریم دست هایش را در جیب روپوش سفیدی که پوشیده بود فرو برد و به طرفش رفت. مسعود به زحمت سر بلند کرد و گفت: شما این وقت شب اینجا چه می کنید؟
  • آمپول آرام بخشی به او تزریق کرده بودند و پلک هایش از سنگینی خواب بر هم می افتاد.
  • مریم پرسید: حالش چطوره؟
  • منتظریم به هوش بیاید. دکترها میگن باز احتیاج به تزریق خون داره چند بار از من خون گرفتند و بهش تزریق کردند. ولی دیگه اجازه نمی دن که خون بدم. هشدار دادن که بیشتر از این برام خطرناکه حالا دارند دنبال خون می گردند.
  • مریم با صدایی گرفته و غم آلود گفت:
  • می دونم. از گروه نادر خونی همسر شما باخبر شدم. شاید این یک معجزه باشد یا لطف خداوند. آخه من دارای گروه خونی شما هستم. حالا قراره که خون از من بگیرند و به همسرتان تزریق کنند. شما آرام بخوابید خیال تون راحت باشه. مسعود با آرامش خاطر چشمانش را بست و لبخندی بر گوشه لب هایش نشست. در روشنی سحر سرپرستار بخش وارد اتاق شد. پس از معاینه بیمار نگاهی به علایم حیاتی او انداخت و با خوشحالی گفت: شکر خدا خطر رفع شد. دیگه کم کم داره به هوش میاد بعد رو کرد به مریم که تمام شب را بر بالین عروس جوان نشسته بود. گفت: دختر خانم شما هنوز بیدار نشسته اید؟ با خونی که دادید از پا می افتید ها؟ برید استراحت کنید ما مراقب بیمار هستیم.
  • مریم غمگینانه سر جنباند و هیچ نگفت. چشمانش از گریه و بی خوابی سرخ شده بود و پلک های ورم کرده اش می سوخت. سرپرستار را دید که از اتاق بیرون رفت روی صرت بیمار خم شد و انگشتان دست او را به نرمی فشرد. قطره اشکی روی گونه اش لغزید تا روی چانه اش آمد و به پشت دست بیمار چکید.
  • سیمین از لای پلک هایش نیم نگاهی به او کرد. نفس عمیقی کشید و دوباره چشم هایش را فرو بست. دختر در حالی که لب هایش از بغض و گریه به رعشه افتاده بود، گفت: سیمین خانم آمدم دردی را که از داغ پشیمانی به سینه ام نشسته تسکین بدی. من رو سیاه و بد دل را ببخش. من بودم که به عنوان ناشناس به تو زنگ می زدم و از سر کینه و دشمنی حرف های پوچ و دروغ به تو می زدم. گوش کن تا اعتراف کنم، من در دوران تحصیلات دانشگاهی به مسعود علاقه مند شده بودم. هر وقت با او رو به رو می شدم جرأت نمی کردم حرف دلم را بزنم. خیال می کردم از احساساتم باخبر است اما بی اعتنایی می کند. به همین خاطر کینه ای از او به دل گرفتم و وقتی فهمیدم با تو ازدواج کرده آتش کینه در سینه ام شعله ور شد. هر روز از پشت پنجره اتاقم شما را می دیدم و از احساس خوشبختی شما عذاب می کشیدم. افکار شیطانی ام من را به انتقام جویی واداشت. به خودم گفتم مسعود را تو از من گرفته ای و خوشبختی ام را تصاحب کرده ای. در تماس های تلفنی ام می خواستم آرامش زندگی ات را به هم بزنم، هر روز از پشت پنجره با حسرت و غم نگاهم به شما بود. وقتی می دیدم مسعود یک شب دیر به منزل می آید به تو زنگ می زدم تا بگویم که آن شب را با من سر کرده. بله آن روز هم دیدم مسعود از طناب رخت ایوان منزلتان چه لباسی می پوشد. به همین خاطر به تو زنگ زدم و به دروغ گفتم که شوهرت با من بوده و برای این که مطمین شوی مشخصات لباسش را هم دادم...
  • گریه دیگر امانش نداد گونه اش را که خیس اشک بود به پشت دست سیمین گذاشت و با لب های لرزان شروع به بوسیدن انگشتان او کرد...
  • براساس یک پرونده واقعی مهرداد پیام
  • پایگاه اینترنتی خانواده ما
/ 0 نظر / 131 بازدید